GhorBaghE AZ SoZoLeYt

آوای آزاد


بگو از من نمی ترسی که بد لحنم، بد آهنگم

وَ از شوکّ ِ خیانتها پریده اینچنین رنگم !

 

اگر از قصه مجروحم ، اگر خالی شده روحم

 

شدم تسلیم تنهایی وُ با دنیا نمی جنگم

 

 

 

تظاهر می کنم خوبم _ نمی گویم که دلگیرم -

 

گله بی فایده َست آری  و َمن از بودنت  سیرم!

 

ببین گور تو را کندم میان قصه ی دردم

 

بمیر ای باور ِ غمها که با مرگت نمی میرم

 

 

 

توتاوان ِ چه را دادی که می ترسی از آیینه ؟

 

مگر جز تکه ی سنگی دلی مانده در آن سینه؟ 

 

اگر در فکر ِمن باشی  زمانت را هدر دادی

 

حلالت کرده ام از تو،  نمانده  در دلم کینه

 

 

 

چراغ خانه ات روشن وَ من می دانم آن بالا

 

زنی ازجنس ِ رویایت شده تکرار ِ من حالا

 

بخواب ای عشق کمرنگم درون ِ بسترت با او

 

ببین می خوانم از مرگت "لا لا، لا لا، لا لا ،لا لا"

 

نوشته شده در یک شنبه 6 شهريور 1398برچسب:بگو از من نمی ترسی که بد لحنم, بد آهنگم ,ساعت 9:44 توسط Sozoleyt| |

 

 

 

  • يقين دارم كه مي ايي

    تو مي آيي
    يقين دارم كه مي آيي
    زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند تو مي آيي.
    يقين دارم كه مي آيي.پشيمان هم...
    دو دستت التماس اميزمي آيد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ
    دستي دست گرمت را نمي گيرد.صدايت در گلو بشكسته و الوده با گريه
    بفريادي مرا با نام ميخواند و مي گويي كه اينك من
    سرم بشكن
    دلم را زير پا له كن
    ولي برگرد...
    همه فرياد خشمت را بجرم بي وفايي ها
    دورنگي ها
    جدايي ها بروي صورتم بشكن
    مرو اي مهربان بي من كه من دور از تو تنهايم!
    ولي چشمان پر مهري دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند.لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند.
    دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سكندر نيست كه سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي
    تو مي آيي زمانيكه نگاه گرم من ديگر بروي تو نمي افتد
    هراسان
    هر كجا
    هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد
    مبادا بر نگاه ديگري افتد.
    دو چشم من تو را ديگر نمي خواند
    محالست اينكه بتواني بر آن چشمان خوابيده دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي
    نگاهت را بگرمي بر نگاه من بياويزي
    بلبهايم كلام شوق بنشاني.
    محالست اينكه بتواني دوباره قلب آرام مرا
    قلبي كه افتادست از كوبش بلرزاني/برنجاني
    محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني.
    تو مي آيي يقين دارم ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاكست دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد
    بديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد
    جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش
    نرم ميلغزد.
    جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو...
    دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد
    پريشانش نمي سازد
    دلي آنجا نمي بازد.
    تو مي آيي يقين دارم.تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس...
    آن گرما بجانم در نميگيرد
    بجسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد.
    يقين دارم كه مي آيي.
    بيا اي آنكه نبض هستيم در دستهايت بود.دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود.
    بيا اي آنكه رگهاي تنم با خون گرم خود تماما معبري بودند تا نقش ترا همچون گل سرخي بگلدان دل پاكيزه ي گرمم برويانند.
    يقين دارم كه مي ايي
    بيا
    تا آخرين دم هم قدمهاي تو بالاي سرم باشد.
    نگاهت غرق در اشك پشيماني بروي پيكرم باشد.دلت را جا گذاري شايد آنجا
    تا كه سنگ بسترم باشد!

 

نوشته شده در دو شنبه 13 ارديبهشت 1398برچسب:یقین,می آیی لبهایم,بسترم,ساعت 7:4 توسط Sozoleyt| |

مفشار!

وه! بدينسان مفشار! اين تن بيمار مرا

تنگ آغوش سيه، اي شب ديوانه گيج!

دست بردار..برو!

دست و پاي دل بيرحم وگنهكار مرا!

برتن مرده ي اين عشق فسونكار مپيچ!

              

                 *****

 

مرد؟!

افسوس.. ولي مرگ وي افسوس نداشت

مرده بود او، زنخستين شب بيداري عشق

وكنون، كوهوسي كونفسي، در دل من؟

تاببارم بسرم، مويه كنان سيل سرشك..

 

                *****

 

ريخت؟!

اي اشك جگر سوخته آخر زچه رو

بي سبب از دل غم ديده فرو غلطيدي؟

مگر از اين زن بي عاطفه حادثه جو

در همه عمر، چه مهري، چه وفايي ، ديدي؟

 

               ***** 

 

آه، اي مظهر حرمان دل غمناكم!

خنده ي ديده ي حسرت زده ي نمناكم!

اشك! بگذار تو را با كفنش 1اك كنم

حيف باشد بخدا، حيف! كه با اينهمه سوز

تن لرزان تورا با تن او خاك كنم!

 

              *****

 

اي كليسا، كه در آن نيمه شب بي خبري

بگرفتي زكفم لذت تنهايي را

وچنان مست و سراپا شعف وزنگ زنان

هديه دادي، به دلم اين زن هرجايي را

بنگر از دور، ببين:

تا كجا رفت، سراسيمه، بدنبال هوس

تا كجا برد هوس، آن سرسودايي را!

مرده بخت، چنين بيكس وگمنام و غريب..

زير پاي من ديوانه افسانه پرست..

 

              *****

 

پس دگرصبر چرا؟

مثل آن نيمه شب بيخبري، بيخود ومست

ناله كن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن!

بافغان جرس مرگ، بكش جار: كه، هاي!

كاروان ابديت! ببر اين زاده ننگ!..

ببرش دور.. ببر دور وبخلوتگه مرگ،

برسرش خنده كنان سنگ بزن، سنگ بزن!

 

             *****

 

وتو اي خاك سياه،

هيچ بر اين زن بي مهرووفا رحم مكن!

پاره كن قلب ورا، چنگ بزن، چنگ بزن

پاره كن قلب ورا، تازسيه چال جنون!..

عشق ديوانه ي خود را بدرآرم، ببرم..

خاك، پاسخ بده، آخر.. بخدا قلبم ريخت

ريخت، پاشيده شد ازهم، جگرم!

خامشي باز چرا؟ رفته مگر همكره او..

عشق من.. مرده مگر؟ واي خدا!..واي خدا!.

 

             *****

 

خاك عالم بسرم!

پس كليسا..نه! دگر زنگ مزن، زنگ مزن..

كاروان! پيش مرو.. يارمرا دورمبر..

برسرش خندكنان سنگ مزن.. سنگ مزن!

وتو اي خاك سيه.. محض خدا.. رحم بكن

بردلش سينه كشان، چنگ مزن.. چنگ مزن..

 

            *****

 

وتو..اي قلب من اي، روسپي باده پرست!

زاده ي وهم وجنون، زنگي ديوانه ي مست!

كه همه عمر، ملول وقدح باده بدست..

شهوت آلود ونفس مرده و پژمرده و گيج

پدر زندگي ام را به عبث سوزاندي!

بس كن آخر بخدا، شرم كن، اي واي! بس است،

هرچه دركنج قفس عشق مرا گرياندي..

هرچه در وصف هوس، شعربگويم، خواندي..

كاروان رفت، هوس رفت، نفس رفت، كنون!

كنج عزلتگه ماتمكده ي ناكامي..

زارو سرگشته بصحراي جنون..

از پريشاني دنياي پريشاندل عشق

همره درد جنون!

ياد او مانده براي من ويك قطره سرشك.

 

            *****

 

آه.. اي قطره سرشك!

واپسين خاطره ي عشق من ناكس پست!

كه دگرجز تو مرا ياري و غمخواري نيست..

قلب بيچاره، كه از پاي درافتاد، شكست..

بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گريست

 

           *****

 

مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر            

شيون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..

پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..

بعد من برسرهرمرده، كه شيون كردي..    

شيون مرگ مرا، مرگ من.. ازيادمبر!..

(کارو)

 


نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:مفشار, آغوش گنهكار,عشق افسوس,ساعت 11:58 توسط Sozoleyt| |

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بھتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش
فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ، مردن کاشانه به دوش
بس بود ھر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برھنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش
ھست و نیست
از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته ،ازھر چه که ھست
من ھست به نیست دادم ، افسوس که نیست
در حسرت ھست پشت من پاک شکست
افسانه ی من
گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
ای دختر شوریده دل مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده نمی خواھم ، پست
یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
آھسته فروفتاد و بر خاک نشست
آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نیست
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و ھست
با مسخرگی ، جھانی انداخته دست
ایکاش که در دل طبیعت می مرد
این طفل حرامزاده ، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،گول خوردم صد بار
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده ھست افسانه ی عشق

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:سکوت,فریاد زندگی,خموش,گور زندانی,ساعت 11:37 توسط Sozoleyt| |

 فتنه ها گر بدیدم ز رفیقان دغل


بی سبب نیست که به جمع رفقان مشکوکم


من هم به جفا هم به شفا مشکوکم


ای رفیقی که شعر مرا می شنوی


رک و بی پرده بگویم به تو هم مشکوکم.....!!

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:فتنه,رفیقان جفا,شفا شعر,ساعت 11:7 توسط Sozoleyt| |

پرستوهای شب پرواز کردند


قناری ها سرودی ساز کردند

سحرخیزان شهر روشنایی

همه دروازه ها را باز کردند

شقایق ها سر از بستر کشیدند

شراب صبحدم را سرکشیدند

کبوترهای زرین بال خورشید

به سوی آسمان ها پر کشیدند

عروس گل سر و رویی بیاراست

خروش بلبلان از باغ برخاست

مرا بال این سبکبالان سرمست

سحرگاهان زهر گفتگوهاست

خدا را بلبلان تنها مخوانید

مرا هم یک نفس از خود بدانید

هزاران قصه ناگفته دارم

غمم را بشنویداز خود مرانید

شما دانید و من کاین ناله از چیست

چه دردست این که در هر سینه ای نیست

ندانم آنکه سرشار از غم عشق

جدایی را تحمل می کند کیست

مرا ?ا نازنین از یاد برده

به آغوش فراموشی سپرده

امیدم خفته اندوهم شکفته

دلم مرده تن و جانم فسرده

اگر من لاله ای بودم به باغی

نسیمی می گرفت از من سراغی

دریغا لاله این شوره زارم

ندارم همدمی جز درد و داغی

دل من جام لبریز از صفا بود

ازین دلها ازین دلها جدا بود

شکستندش به خودخواهی شکستند

خطا بود آن محبت ها خطا بود

خدا را بلبلان تنها مخوانید

مرا هم یک نفس از خود بدانید

هزاران قصه ناگفته دارم

غمم را بشنوید از خود مرانید .

فریدون مشیری

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:پرستوها,سحرخیزان شقایق,شراب بلبلان,خدا,ساعت 10:56 توسط Sozoleyt| |


گشته ام غنچه ی زاری که به صحرای سکوت

 


غیر مشتی لجن و خار،،، خریدارم نیست...


مرغ گمگشته دیاری که دم مرگ،دریغ!!!


جزطپش های تب و،،، شیون شب،،، یارم نیست...


***
وای از این روح،،، از این روح سیه مست سیاه


که به هر در که زدم،،، سرخوش و سرمستم کرد!!!


من که خود زاده ی می بودم و پرورده ی می...


اشک هر روسپی عشق،،، شبی مستم کرد!!!


***


آسمان داند و این قلب طپش مرده که عشق


با من شاعر سرگشته چها کرد...چها...


تا که سیراب کندکام مرا زآب حیات


بر سر هوس آلوده رها کرد...رها...


***


اینک اینسان منم،،،افتاده تک و بیکس و یار:


پای لب تشنه سرابی،،، لب یک چشمه ی مات


چشمه ی بی تب وتابی که سرشک دل من...


چشمه اش کرده!!!چه آبی!!!چه سرابی!!!هیات....

 

کارو...

 

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:مرغ گمگشته,غنچه خریدارم,نیست,ساعت 10:51 توسط Sozoleyt| |

 ای کسانی که در این کشمکش عید سعید 

سر خوش و بی خبر و می زده با روی سپید

 

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول

 

به سیاهی شب بخت بدم می خندید

 

می نپرسید چرا؟ 

از چه این هموطن لخت به این صورت زشت

 

رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه 

آخر ای هموطنان

 

سرگذشتی ست مرا تیره در این روی سیاه 

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید

 

غم پنهانی من گوش کنید

 

در دل آتش فقر

در غم خاموشی 

وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید

 

قلب من بس که تپید

قلب من بس که شکست 

نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید

 

هوسم بسکه به مغزم کوبید 

پای یک مست ستمکار فرومایه پست

 

بس که برخاک سیاهم مالید 

مثل یک قطره سرشک از دل خون

زندگی بر لب چشمم غلطید 

با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین

 

لاشه مرده روحم بوسید 

وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون

 

مغز بیچاره بختم پوسید

نفسم.... 

هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

 

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید

سینه ام چاک کنید 

این غبار سیه از روی رخم پاک کنید

 

به چه کار آیدم این چشمه خون 

این تن مرده مرگ

 

که تن زنده من کرده چنین آواره

 

از کف سینه ام آرید برون

ببرید...

 

ببرید در بیابان سکوت 

زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

 

 

آری ای هموطنان:

 

چشمه عشق در این ملک سراب است سراب 

پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب

 

عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب 

جور بر مردم بد بخت ثواب است ثواب

 

آه ای چشم زمین قافله سالار زمان 

باز گو با من سر گشته خور عالم تاب

 

آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف ؟

کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب ؟

 

این چه رسمیست؟ چه نظمیست؟ چه وضعیست خدا ؟

 

سبب این همه بد بختی غم کیست خدا ؟ 

جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید 

هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا

 

کی رسد روز شود چیره بر این ظلمت تار 

که پیادست در آن حق وستمکار سوار

 

سر نوشت همه بازیچه مشتی عیار 

سر زحمت به طناب عدم از دار به دار

 

زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار 

فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

 

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار

 

قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار 

هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار

 

صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

 

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز 

بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز

 

کت من در گرو عید گذشته است هنوز 

به من آخر چه که نوروز سعید است امروز 

کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز

 

هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست

 

همنشین من غارت زده می دیدی کیست

 

می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ 

که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ 

هفت سین من که چه سینی و چه هفت 

سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ 

سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ 

سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ

 

آری ای هموطنان

 

سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین 

هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این 

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین 

سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین 

سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین 

لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین 

زن غمین مرد غمین  پیر غمین بچه غمین 

وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار 

نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار 

شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان 

جای می خون سیه می چکد از چشم رزان

 

این که چیزی نبود هموطنان بدتر از آن اینجاست 

عجب اینجاست که افتاده ز پا چرخ زمان

 

کی فلک دیده به خود 

فصل خزان بعد خزان؟

 

کارو

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:عیدسعید,سرخوش سپید,کت کشمکش,غرق سیاهی,ساعت 10:32 توسط Sozoleyt| |

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مُرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم پدرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

*****

بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد==========

 

 

کارو

نوشته شده در دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:باران,ترانه مردتنها,سقف خانه ,ساعت 9:52 توسط Sozoleyt| |


Power By: LoxBlog.Com